اعتراف تلخ عباس جدیدی : زندگیام یک شبه دود شد؛ فدای یک تار موی مردم

عباس جدیدی یکی از معماهای پیچیده کشتی و ورزش ایران است. نابغه ای که در دوران ورزشی اش یک اعجوبه بود و بیش از هر کشتی گیر ایرانی پشت روس های چغر و بدبدن را به خاک مالید. مردی که در دوران کشتی به اندازه کیفیت و کمیتش قدر ندید و مدال نگرفت. یک فوق سنگین صاحب سبک که بی تردید وزنش از مدال هایی که گرفت و سکوهایی که بالا رفت، بسیار بیشتر است.
جدیدی بعد از دوران قهرمانی هم به شگفتی سازی ادامه داد. آنجا که بدون هیچ تخصص و سواد سیاسی، ردای سیاست به تن کرد و به شورای شهر رفت تا این بار در جبهه سیاست همه را شگفت زده کند.
او البته یکی از منتقدان جدی علی دبیر و سیاست های مدیریتی رئیس فدراسیون کشتی است. مردی که اعتقاد دارد وظیفه رئیس فدراسیون ساختن کشتی است نه املاک!
جدیدی در کافه خبر میهمان ما بود و از هر دری صحبت کرد؛ از دوران آغاز کشتی تا روزهای قهرمانی، المپیک و البته شورای شهر و علیرضا دبیر.
عباس جدیدی این روزها به خاطر یک اتفاق تلخ دوباره ترند شده. تصاویری از ملک شخصی شما منتشر شد که فکر کنم به آتش کشیده شد؛ بگویید چه شد؟ چقدر خسارت دیدید؟
به خدا قسم این مطلبی را که میگویم با زبان گله نیست و میگویم هر چه پیش آید، خیر است. یک پرانتز باز کنم. زمان ما در کشتی پولی نمیدادند. ما حتی شاید آنوقتها گاهی حاضر میشدیم پول هم بدهیم و کشتی بگیریم. واقعا به عشق تماشاچی و به عشق مردم میرفتیم روی تشک. در ساختمان خیابان پیروزی با زیر یک قِران کشتی گرفتیم و آنجا را ساختیم و شاید الان ۴۱ سال است که کاسب راسته خیابان پیروزی هستیم. متاسفانه شب اول این اتفاقاتی که افتاد آمدند و آنجا را آتش زدند. البته اول بانک را آتش زدند و بعد آتش سرایت کرد و ماحصل ۴۰ سال زندگیمان را که واقعا با سختی و آجر به آجر روی هم گذاشتیم را سوزاند و یک شبه جلوی چشمم دود شد و به هوا رفت.
زمانی که آتشسوزی اتفاق افتاد، آنجا بودید؟
من اواخر آن حادثه و زمانی که همه چیز از بین رفته و پودر شده بود، رسیدم، اما خب عیبی ندارد اگر تمام زندگی ما دود شد و به هوا رفت، فدای سر مردم، فدای یک تار موی مردم. این مردم آخیلی بزرگوار هستند. این ساختمانها و ملک و املاک را خود این مردم به ما دادند. اعتراض کردن و بیان ناراحتی، مطالبهگری جزو حق و حقوق مدنی و اجتماعی مردم است؛ بالاخره هرکسی ممکن است روی بحث معیشت، فاصله طبقاتی، اختلاسها، آقازادهها و ... اعتراض داشته باشد و اعتراضشان هم به حق است و الحق و الانصاف دم این مردم گرم که مطالبهگری بلدند اما اعتراضات چارچوب خاص خودش را دارد و اگر کسی به خاطر اعتراضی که دارد بیاید و اموال بیتالمال را آتش بزند خب این حقالناس است. بیتالمال با مالیات ماها ساخته شده است. ۳_۴ ماه دیگر هم هزینه دوباره ساختنش را از جیب ما میگیرند. اینکه بیایند خانه و زندگی مردم را آتش بزنند، این صورت خوشی ندارد.
انگار یک چیزی می خواهید بگویید؟ ناراحت هستید؟
خدا را شاهد می گیرم آنشبی که زندگی، مغازه و همه تشکیلات ما را آتش زدند، ناراحت نشدم ولی یک چیزی من را خیلی ناراحت کرد؛ در خانه پشتی ما یک خانم بارداری بود که از استرس و ترس اینکه آتش داشت به آنجا میرسید، وضع حمل کرد. به خدا قسم این ناراحتی هنوز که هنوز است جلوی چشم من است. فقط از این ناراحتم. به خدا این مردم خیلی باتعصب، با فرهنگ، باغیرت و مشتی هستند. ما ایرانی ها خوب هستیم، این مردم، مردم بسیار باغیرتی هستند. حدود ۵۰ سال است که این مردم پای مملکت خود ایستادهاند؛ چون مملکتشان را دوست دارند. آقایان مسئول! الان وقتش است شما پای مردم بایستید. بحثم با مسئولین این است؛ شمایی که میآیید از مردم رای میگیرید، اینجا جا دارد شما هم پای این مردم بایستید. این مردم خیلی مشتی هستند. این نباشد که هر وقت شما (مسئولان) کم می آورید، پایتان را بگذارید و از روی کول مردم بالا بروید. خدایا ما مسلمانیم نفرین نمیکنیم. میگوییم خدایا اول اصلاح و هدایت شان کن؛ اگر قابل هدایت نیستند، در هر پست و مقامی که هستند، رگ حیاتشان را قطع کن.از این مردم نازتر، باوقارتر و مشتیتر کجای دنیا میتوانید پیدا کنید؟ ۵۰ سال پای همه سختیها ایستادهاند.
در آتشسوزی اخیر چقدر خسارت دیدید؟
ولش کن آقا چرتکه نینداز! من نوکر این مردم هستم و هیچوقت برای این مردم نه چرتکه نیانداخته ام. الان هم نمیآیم چرتکه بیندازم و بگویم آنقدر سوخته، فدای سر مردم. انشاالله این مشکلات حل و سفره اقتصاد مردم بابرکت شود و وضع معیشت مردم خوب شود و بیکاری جوانان درست شود. خدا این مشکلات را حل کند. خدا کند صد تای عباس جدیدیها فدای یک تار موی مردم شوند ولی مشکلات مردم حل شود. همین که قبای پهلوانی این مردم روی دوش من است، یعنی از اینجا تا در خانه خدا من ثروت دارم.م ن این ثروت را با هیچ چیزی عوض نمیکنم. خدایا! این قبای پهلوانی که مردم به روی دوشم انداختهاند را نسوزان. خدا مردم را از ما نگیرد؛ بین ما و مردم فاصله نیندازد. من چه کسی باشم که جلوی مردم چرتکه بیندازم؟
روزی که برای نخستین بار روی تشک کشتی پا گذاشتید را یادتان هست؟ اصلا چگونه شد که سمت کشتی رفتید؟
روز اول من هیچی بلد نبودم؛ میگویند "درس ادیب گر بود زمزمه محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را" و من هیچوقت یادم نمیرود که آقای غلام نظری (خدا رحمتش کند) که همان اوایل جنگ به درجه رفیع شهادت نائل شد، رفت و یک دوبنده سبز برایم از درون کمدش آورد. من یک شلوار معمولی داشتم چون داشت میدید من با هرکسی که سرشاخ میشوم، ۱ دقیقهای او را زمین میزدم گفت بیا پسر؛ لباس کشتی نداری؟ همه آنجا دوبنده داشتند .خدا شاهد است. بچهها نمیدانید آن دوبنده سبزرنگی که به عنوان تشویق به من دهد چه جرقهای در ذهن من ایجاد کرد و بعد وقتی من آن دو بنده را پوشیدم یکهو مثل موشک شدم (احساس قدرت کردم) و شاید سرعت و فرزی من ۲۰ برابر بیشتر شد.

چه سالی بود؟
سال ۵۸ بود و من سال ۵۹ هم قهرمان نوجوانان ایران و هم قهرمان استان تهران شدم و یک حکم هم هنوز از آن روزها در خانه دارم که سرهنگ آذرخش که فکر کنم رئیس هیئت کشتی آن موقع بود آن حکم را امضا کرده! میخواهم بگویم که نقش معلم و مربی چقدر مهم است. ممکن بود اگر مربی دیگری بود با یک برخورد و نگاه قهری (که برای چه اینجا آمدهای و برو بیرون و ...) باعث میشد من از آنجا هم فرار میکردم و به جای دیگری میرفتم، ولی با یک عشق و علاقه و با یک دوبنده پلاستیکی سبزرنگ من را جذب این کار کرد و من وقتی دوبنده را گرفتم و پوشیدم احساس غرور داشتم و احساس میکردم انگار یکی من را از زمین بلند کرده و اینگونه بود که من به کشتی علاقهمند شدم. از فردای آن روز با همان دوبنده سبز به تمرین رفتم و لباس هایم را هم داخل پلاستیک روی پلهها گذاشته بودم.
شما از همان نوجوانی هم به نظر کمک حال خانواده بودید، این طور نیست؟
بعضیها گاهی افتخار میکنند که ما پول توجیبی از پدرمان نمیگیریم. میگویم پول توجیبی به کنار، من وقتی بچه بودم خرج خانه میدادم. من کار میکردم.از مدرسه که به خانه میآمدم، بعدش کار میکردم. عین آمار هر ۳ ماه تعطیلی را من یا در تریکوبافی کار میکردم یا در بازار کفاشهای "سیدولی". هنوز هم گاهی که به آنجا میروم، برایم خاطره است. من همیشه کار کردم و دوست داشتم همیشه کمک پدرم کنم.
پس از ابتدا در محله پیروزی نبودید...
نه؛ آتشسوزی باعث شد ما به یک محله دیگر برویم و به سمت خیابان پرستار و سیزده آبان رفتیم. پدرم آنجا و پایینتر از چهارراه ائمهاطهار و نرسیده به تاکسیرانی یک مغازه بستنی فروشی به نام "گل و بلبل" راه انداخت. من هم همیشه میرفتم و کمکش میکردم؛ یک زمینی را هم آنجا گرفتیم و خودمان آنجا با کمک همدیگر (من و برادرها و خواهرم) خانه ساختیم. آن موقع زندگیها خوب بود. مردم خوش بودند. همه به هم کمک میکردند ولی سختیهایی را هم داشت.
اولین مسابقات جهانی یا آسیایی که شرکت کردید را یادتان هست؟
اولین مسابقات جوانان جهان در مغولستان و سال ۶۸ بود که من قهرمان جهان شدم. بعد به مسابقات انتخابی تیم ملی آمدم و فینال به آقای حسین محبی خوردم. حسین محبی خیلی پهلوان بود. دو برادر حسین و حسن شاید بخاطر همین جنگ تحمیلی ایران و عراق و آن تحریم ها و اینکه ما دو دوره المپیک نرفتیم، واقعا حقشان خورده شد. اگرنه اینها به راحتی چندین سال قهرمان جهان و المپیک میشدند. محمد بزمآور، رضا سوختهسرایی، برداران محبی، همه در شرایط تحریم و ... کسانی بودند که در کشتی به حقشان نرسیدند.
در کشتی هیچ وقت تلاش کردید مثل تختی باشید؟ یا حتی خارج از کشتی؟
کشتی برای من یک کلاس انسانسازی بود. من از اولش جهان پهلوان تختی را نمیشناختم. شاید چندین سال کشتی میگرفتم و آن موقع با اسم تختی زیاد مانوس نبودیم. بعد یواش یواش و رفته رفته با نام و تفکر و مرام و معرفت آقای تختی آشنا شدم. همه میگویند ما دوست داریم الگویمان تختی باشد. اولا مدال گرفتن راحت است، نگهداشتناش سخت است. قهرمان شدن با پهلوان بودن فرق میکند.
عباس جدیدی شاید الان که با خودش فکر کند، بگوید اگر به عقب برگردم شاید خیلی از کارها را انجام ندهم؟
ببینید شاعر میگوید "هر چه دلم خواست نشد/هر چه خدا خواست، شد" من شاید اگر تجربه الان را داشتم و در عنفوان جوانی پا به عرصه کشتی گذاشته بودم و شاید اگر یک دهم تجربه الان را داشتم، اصلا ورق عوض میشد. من خیلی مدالها را بخاطر نپختگی و بیتجربگی از دست دادم.
شاعر میگوید: "بیپیر مرو تو در خرابات/هر چند که سکندر زمانی" هر کاری پیر و مرشد و مرادی میخواهد که تو دنبالهرو او باشی. من نمیتوانستم یک جا بند بشوم و فضایی در ذهنم بود که شاید طول و دراز باشد و نمیتوانم برایتان بازگو کنم؛ بخش زیادی از مدالهایی که می توانستم بگیرم و نگرفتم بخاطر جوانی، بیتجربگی، ناپختگی یا غرور بود. غرور خیلی بد است؛ یک وقت هایی آدم پشت سرش را نگاه میکند و میبیند ای وای مهمترین سرمایهای که داشتی و نمیدانستی سرمایه است، جوانی، وقت و عمر تو بوده است که گذراندی.
صادقانه بگویید، میشود گفت که مدال طلای المپیک برای عباس جدیدی یک حسرت است؟
خیلی. من اگر بخواهم صادقانه صحبت کنم شاید به بعضیها بربخورد. روی من پوکر کردند! من کشتیگیری بودم که هیچوقت نگذاشتند در وزن خودم کشتی بگیرم. همیشه با من قمار میکردند.
خودتان آدم نقدپذیری هستید؟
بخدا قسم اگر وقتی که من جوان بودم و اگر میآمدند و اشتباهاتم را جلوی رویم میگفتند و از من رودربایستی نمیکردند یا یقه من را میگرفتند و به دیوار میچسباندند که عباس این کار را نکن، اشتباه است، سوخت میدهی، باخت میدهی؛ قبول می کردم. ولی کسی نبود ایراد من را بگیرد. چون من عباس جدیدی شده بودم، قهرمان شده بودم، من کار اشتباه هم می کردم، نمیآمدند به من بگویند. من هم انسان هستم و انسان هم یک آن غفلت میکند. ما وقتی غافل میشویم اهل خسران میشویم که به خودمان خسارت میزنیم. در قرآن هم آمده که خدایا مرا به خودم وامگذار.
عباس جدیدی الان دارد برای خودش کار میکند یا نه دارد حرفهای کار میکند که به تیمملی شاگرد بدهد؟
نه من واقعا وقتش را ندارم. در دانشگاه کار آکادمیک میکنم، واقعا نمیتوانم در این حد و حدود کار کنم اما اگر توفیقی می شد که میتوانستم در یک بستر وسیعتری در کشتی خدمت کنم، حتما اینکار را میکردم. حتما از خیلی از کارهای دیگرم میزدم و وقتم را در این بخش میگذاشتم. الان در یک فضایی، فدراسیون جلو میرود خسته هم نباشند، دستشان هم درد نکند. من هیچ مشکل و عداوتی هم با این عزیزان ندارم اما از نگاه سلیقهای و از نگاه کارشناسی با هم تفاوت داریم. وقتی که نگاه میکنم، خیلی از مسائل کارشناسی را که نمی شود مطرح کرد و الان از نگاه فنی وارد این بحث شد.
متن کامل این گفت و گو در روزهای آینده منتشر خواهد شد.
253 258